*.*.*.*.*.*.* دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است *.*.*.*.*.*.* صدای قدم های توست که نزدیک و نزدیک تر می شود
عشق گرمای نفسهای من است روی گونه های خیس تو
عشق نگاه خیره من است به نا کجا آباد فاصله مان
عشق فریاد چشمانم در سکوت محزون بغض فشرده ی گلوی توست
عشق دستان یخ زده ی من است مابین انگشتان مهربان تو
عشق تحمل تمام این دلتنگیهاست .. تحمل بی تو بودنها
عشق تمام من است .. نیاز با تو بودنها !!

يك روز به سراغت خواهم آمد با عشق؛
با وجود خستگيهايم تو مرا خواهي پذيرفت
يك روز برايت قصه اي خواهم خواند از عشق،
و تو به قصهام با تمام غم هايش گوش فرا خواهي داد
يك روز تو را به دشتي خواهم برد،
پر از شقايق و تو با تمام خستگي هايت با من همراه خواهي شد
يك روز تو را براي هميشه با خود مي برم،
به ناكجا و تو با تمام دلتنگي هايت با من خواهي آمد
و چشم هايي كه دوباره يكديگر را خواهند یافت،
رسيدن هايي كه دیگر ميان جاده هاي دوري راه گم نمیكنند
زميني كه ما را در كنار هم خواهد دید
و ماه و خورشيدي كه برای همیشه بر من و تو خواهند تابید

*.*.*.*.*.*.*
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 11:40 توسط هیچکس |
اين صبح ، اين نسيم ، اين سفرة مهيا شدة سبز، اين من و اين تو همه شاهدند يگانه . تو از آن سو آمدي و او از سوي ما آمد،آمدي و آمديم . " شاعر: سید علی صالحی"
كه چگونه دست و دل به هم گره خوردند …يكي شدند و
اول فقط يك دل بود . يك هواي نشستن و گفتن .
يك بوي دلتنگ و سرشار از خواستن . يك هنوز باهم ساده .
رفتيم و نشستيم ،خوانديم و گريستيم .
بعد يكصدا شديم . هم آواز و هم بغض و هم گريه ؛ همنفس براي
باز تا هميشه باهم بودن.
براي يك قدم زدن رفيقانه ،براي يك سلام نگفته ،براي
يك خلوت دلْ خاص ، براي يك دل سير گريه كردن…
براي همسفر هميشة عشق …باران!
باري اي عشق ،اكنون و اينجا ،هواي هميشه ات را نمي خواهم
…نشاني خانه ات كجاست؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 18:51 توسط هیچکس |
| ||||||