تنهای تنها هستم. در دل شب،خفته ای بیدار و تا حدودی بیدارتر... نظاره گر روزگارم که چگونه مرا به عزای روزهایم نشانده است. "کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد" شب سوی من امده است ، سراغم را میگیرد. لباس ظلمت خویش را نیز بر خویشتن کرده تا مرا در مرگ خاطراتم دلداری دهد که شاید باری از غم را از دلم بر چیند... آری ! " شب آرامگه همه خفتگان است و پناه همه بیدار دلان که به هنگام شب به جز شب ایشان را یاری نخواهد بود "
*****************************
نا آرامم.
پریشانی وجودم را فرا گرفته. چرا پرستوی دلم بی تابی میکند.
از قفس زندگی دلگیرم شاید او هم لز قفس دلم خاطرش تنگ است، ولی...
"غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست"
آری!....
غصه ها در دلم رخنه کرده و با هیاهویی عجیب دیواره های ویران درونم را به لرزه انداخته است.
پرستو از این دیوار به آن دیوار میپرد تا باری اسوده باشد از خاطر هجوم غصه ها....
او که آرامش را ندارد ،مرا به تزلزل میافکند تا شاید لحظه ای صبر پیشه کنم و او را در قبله گاه آسایش امان دهم.
این درون من است! شهری پر از خاطرات....
دیوارهایش روزی از قطعه های صداقت و دوستی ساخته شده بود؛ امروز فرو ریخته!
درختانی با شاخه هایی خشک که حتی رنگ بهار را هم ندیده اند ،باز امید از دست نمیدهند و آرزوی جوانه زدن را دارند...
ولی افسوس و صد افسوس که خزان بی رحم آشنایی تیشه به ریشه درختان امید فرود میاورد!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 12:23 توسط هیچکس |
| ||||||